![]() |
![]() |
|
| نوشته های یک بیگانه ی تنها |
|
مدت هاست که در این شهر غریب میان مردمی که بوی محبت از وجودشان مترنم نشده و میان مردمی که بیشتر از هر چیز دیگر به فکر فرار از امروزشان هستند زندگی میکنم. آری شاید جسم بیمارم را به این خاک بیگانه کشانده ام تا زنده اش کند. هر شب در سرمای زمستان قدم میزنم گویی شهر را غم گرفته همه در فکر هوس های لحظه ای خود هستند وبه فکر دوران پاک و بی آلایش کودکی خود می افتم. ...وحالا در این شهر بیگانه میان این مردم بیگانه باز هوای روز های کودکیم بسرم میزند. دیگر بیگانگی مرا عذاب میدهد حالی میان گریه و شادی دارم نه میتوانم بخندم و نه گریه کنم.
به اتاق سرد خویش پناه می برم. وسوسه ای مرا عذاب می دهد به فکرم افتاد تا جایی که میتوانم شراب بخورم می دانستم که کار درستی نیست ولی... در این حالت تنهایی و در میان این مردم بیگانه تنها مستی مرا تسکین می دهد. حس غریبی داشتم ریه هایم پر از دود سیگار و قلبم عاری از خوشحالی و دلی غمگین قرص زیادی مصرف کرده بودم تا غم هایم را تسکین دهد ولی نشده بود! از مرگ میترسیدم ولی زندگی کردن مرا بیشتر میتر سانید. بزم کوچکی به راه انداختم ودو لیوان شراب نمی دانم چرا دو تا؟ احساس می کردم آن معشوق خیالی. آن محبوب رویایی و آن گمشده ای که هر دقیقه به دنبال معشوق خیالی خود در این شهر بیگانه بودم و هستم. هر گاه صدایی زیبا میشنوم خوشحال می شوم و با خود میگویم آری اوست ولی نه هنگامیکه بوی خوش عطر زنانه ای به مشامم می خورد چند روزی را با رایحه ی آن سر میکنم. رفته رفته در عالم تنهایی خود فرو رفتم.
ساعتها در این حال بودم ضربان قلبم شدید شده بود و سرم گیج میرفت و دیگر هیچ حسی نداشتم. صدایی شنیدم کسی پشت در اتاقم در را به صدا در آورد با بی حالی در را باز کردم پاهایم سست شد خون در رگهایم از حرکت باز ماند آری خودش بود باور نمی کردم. لبخندی زد و به اتاق وارد شد در کنارم نشست نمی دانستم چه بگویم. دستان زیبایش را به چهره ی غمگین من کشید و بغضی گلویم را فشرد و مجال صحبت نداد. به من گفت:چرا بیگانه؟با ما غریبی؟ گریستم و دیوانه وار اشک میریختم مرا در آغوش خود کشید و دلداریم داد. چهره ی زیبایش را به من نزدیک کرد لبهای خود را بر لبانم نزدیک کرد .
احساس کردم دستانش سرد شد و پوست بدنم را می خراشداز دهانم خون جاری شد مثل این که از وجودم خون میجهید. ناخنهای خود را بر چشمانم فرو برد از خواب بیدار شدم.
آری من خواب بودم مثل سال های گذشته باز تنهایی و بی کسی در اتاقم حکم فرما شد. مستی هم نتوانست زخم دل من را مداوا کند من بیگانه ای بیش نیستم تنهایی در خونم جاریست. سیگاری روشن میکنم و ...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 19:33 توسط میم شین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نوشته های یک بیگانه در زمین
|
| نوشته های پیشین |
|
هفته دوم دی 1386 هفته سوم آذر 1386 هفته دوم آذر 1386 هفته اوّل آذر 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
نوشته های یک بیگانه ای تنها |
|
RSS
|